لودگی

تهوع نوشت

می دانید

بین یه مشت زبان نفهم گیر کرده ام

شایدهم من نفهمم که زبان آنها را یاد نمی گیرم

اما هر چه هست هر روز بیشتر می فهمم که در حالت زوالم

هر روز بیشتر بچگانه تر می اندیشم

مسخره است کسی حسرت نوشته های دیروزش را بخورد

و این یعنی چیزی برای نوشتن نمانده

تهران این لعنتی شلوغ بی احساس

این لعنتی دور فاصله دار

در تهران فاصله ها به اندازه تعداد خانه ها و آدم هاست

اینجا اگر کسی مرا در آغوش نگیرد

نمی شنوم که جمله ای گفته

چرا که اینجا جمله ها و نجواها بسیار است

می دانید ولی راستش باور ندارم این روزها کسی مرا دوست بدارد

چرا که بسیار ناچیزم

و نمازی صبح قضا شد

و یعنی خدا هم ...

آخ...

و این همدان لعنتی این روزها

این همدان خاک گرفته که چشمهایم را می آزارد

لعنت به بی آبی

می دانید پدران من یا استاد تاریخ بوده اند

یا کشاورز

و اکنون این نسل در حال خشکیدن است

و من آخرین این نسل...به هیچ چیز نمی اندیشم

به هیچ

به هیچ

و مرا مرگی است در همین نزدیکی ها

و باید باشد انسانی در دوردست که مرا لحظه هایی ببرد به دوس داشتن

به نیندیشدن

و آن آدم خود گرفتار اندیشه هاست

و نیست مرا کسی

و نیست آن مهربان که فروغ در شعرش صدایش میکرد

نیک می دانم

من اندیشه ای مزاحمم

اندیشه ای ضعیف

و بی حاصل

اندیشه ای که نه گرم می کند و نه نشاط می بخشد

من اندیشه ای بی ضربان قلبم

من اکنون اندیشه بی تعجیلم

که هیچ دویدنی برای رسیدن به او نیست

و مرا گذشته ای است مملو...

خروشانو پست...

در تمامی سطوح...و با تمامی آدم ها

و مرا مرگی است در همین نزدیکی ها



تاریخ ارسال: یکشنبه 6 تیر 1395 ساعت 12:54 | نویسنده: علی | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد