لودگی

تهوع نوشت

این ماه

این ماه عجیبی است

 باید بروم دنبال کار خودم...کلی اوقات شلوغ پشت در ایستاده و من اینجا در سکوت نشسته ام

خب شاید بشود چیزی بنویسم شاید هم نه...هر چه هست...ایام عجیبیست

راستی باید به یک نفر می سپردم هوای خودش داشته باشد...بداند یادم نرفته...من حالش را به خواب هم جویانم

آن یک نفر یادش باشد همینکه آسمان آبی است...همینکه لبش آنقدر خشک نیست که به لیوان دمنوش بچسبد و خون بیاید

ما همگی دوسش داریم

ما همگی به رنگ ها ...به ساعت ها ...و حتی به اندازه ی لحظه ی انتظار آن کتابفرشی دوستش داریم

ما حتی در حال کوله بار بستن دوسش داریم

می دانید با اینکه نه کسی برای شعر می خواند

و آن گیسو را دیروز گمش کردم

با انکه باید بروم

.

.

.

خب می روم





تاریخ ارسال: چهارشنبه 9 تیر 1395 ساعت 21:52 | نویسنده: علی | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد