لودگی

تهوع نوشت

لودگی

تهوع نوشت

مولانا

ی نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما

ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ‌ها

ای بادِ نایِ خوش نفس ، عشّاق را فریاد‌رس،

ای پاک‌تر از جانِ جا‌ن ، آخر کجا بودی کجا‌؟

ای فتنهٔ روم و حبش‌، حیران شدم کاین بوی خوش

پیراهن یوسف بوَد یا خود ردایِ مصطفی‌؟!

ای جویبار راستی از جوی یار ماستی

بر سینه‌ها سیناستی بر جان‌هایی جان فزا

ای قیل و ای قال تو خوش‌، و ای جمله اَشکال تو خوش

ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

 

چه خبرا

چه روزای عجیبی داره از سر میگذره...

میشد زندگی را دوست داشت

مثلا بخاطر بوی رطوبت خاک خانه های قدیمی

مثلا بخاطر اولین قهوه اولین کافه رفتن

مثلا بخاطر لبخند کسی که دوستش داشتیم

مثلا بخاطر اولین طعم گس رژ لبی که چشیدیم

مثلا بخاطر بارانی که به موقع بارید

مثلا بخاطر گرمای ظهر زمستان

مثلا بخاطر منظره دشتی که برای اولین دهمین بار از دلش رد شدیم

مثلا بخاطر گفتگوی گرم با یک دوست قدیمی

مثلا بخاطر بوی چایی یک آشنا


اما خب نسل ما، هر روز دگیر گران شدن هزار چیز و دویدن های بدون رسیدن بود

ما وقت نکردیم که احساساتمان را زندگی کنیم

ما بدشانس ها

حال مرا

حال مرا هر کس که می پرسد بگو خوب است!
اشکش روان، اندوه جاری، زخم‌ ها کاری ست...  

 

دهلوی

خاطره‌های لعنتیِ دوست‌داشتنی


دنیا کوچکتر از آن است که گم‌شده‌ای را در آن یافته باشی 
هیچ‌کس اینجا گم نمی‌شود 
آدم‌ها به همان خون‌سردی که آمده‌اند 
چمدانشان را می‌بندند و ناپدید می‌شوند 
یکی در مه 
یکی در غبار 
یکی در باران 
یکی در باد 
و بی‌رحم‌ترین‌شان در برف 
آن‌چه بر جا می‌ماند 
رد پایی‌ست و خاطره‌ای که هر از گاه 
پس می‌زند مثل نسیم 
پرده‌های اتاقت را!

* از وبلاگ رونوشت بدون اصل