عطرتو کم داره ...
نمی دانم آدمی که این جمله را نوشته بود چه حسی از آن داشت
اما مرا یاد حماقت دو نفره ام رو تختواب خانه ی سابقم انداخت.
یک جمله برای دو نفر برای دو جنس چه قدر متفاوت است .
من اهل کوه رفتن نیستم
مضحک ترین دقدقه ی یک مرد می تواند فتح یک قله باشد
و من این مضحک کم ارزش را دوست ندارم
لعنت به قله ی دنا و افسوس به من که مجبورم چند صد کیلومتر برای دیدن این کوه بی ارزش قدم بردارم
این روزها فهمیده ام چقدر احمقم که برای دوستانم چنین کارهایی می کنم
عذاب حماقتی را می کشم برای انسان هایی بی ارزش
امروز سهیل می گفت آدمها را باید تحلیل کرد
می شود از استراق تفکر و فهم آدمها لذت برد
آدمها کارهایی انجام می دهند که از روی خواست ها و آرزو های آن هاست
مثلا می شود فهمید دختری مایه دار از سر بی شوهری برایت نقش آدمهای مثبت را بازی می کند
یا پسری موسیقدان برای کشیدنت به رختخواب یه سمفونی می نوازد و تو را خر می کند دختر احمق
یا منی که زمانی با شعرهای مولانا برای خودم اعتبار و تفاخر می خریدم
و آدمها چقدر ساده اند
چن روزیه با یکی دوس شدم به اسم سهیل
یه زمانی موهاش بلند بوده
عینک گرد میزاشته
موسیقی درس می داده
این آدم به اندازه ی تمام زنای زندگی من معشوقه داشته
دوبار از دانشگاه زده بیرون، اصلا اخراجش کردن
یه دیوووووووونه متمدن
این آدم قهرمان ما روشن فکر نماهاس