لودگی

تهوع نوشت

لودگی

تهوع نوشت

اما درباره من

می دانید یه جایی از این دنیا یک درختی است به اسم پـالونیــا

درخت بدی نیست ، بویش مثل انجیرهای تازه ی کوهی است

خیلی وقتها یاد این درخت می افتم

می دانید شباهت نکبتی بین من و این درخت وجود دارد

وقتی نهال که باشد و هرز رشد کند قیافه ی سنگین و با وقارش مضحک بار می آید

چند هفته ای دوس داشتنی است اما همینکه وارد واقعیت وجودیش شوی می بینی یک ساقه ی نارس بیشتر نیست مانند درختان رشد کرده است

همین چند هفته اول می شود دوستش داشت

باقی روزها از کنارش رد می شوی وفقط  یادت می آید زمانی این درخت را دوست داشتی


رفتن

مشکل گذاشتن و رفتن در مقصدی است
که دوباره همین بی کسی است
و دوباره همین ماجراست

 که در آنجا هم کسی نیست که بشود سر بر شانه اش گذارد و آرام گرفت

کسی نیست که بتواند به گریستن وادارد این احساس آدمی را

پنج دقیقه پایانی

خیلی از ماها باید قبول کنن فقط دارن حال جامعه رو بهم می زنن

اینکه از کنارت رد میشن و صورتاشون مثل سیرابی کپک زده ی گوسفنده... خب ما الان زیر بار استعمار ایناییم

می فهمی خوبه که حالت خوب باش و بخوایی حال بقیه رم خوب کنی


من نیز

می دونی منم گاهی حس می کنم تنهام

خیلی شده برای منم پیش بیاد گوشیمو وردارم بخوام به کسی زنگ بزنم

ولی هیچکدوم از این چن صد نفری که شماره هاشونو دارم به دردم نخورن، چون به این جنس صحبتا نمی خوردن

می دونی منم اذیت می شم از اینکه آدما اینقد لجز شدن

می دونی شاید تقصیر منه که وقتی کسیو لمس می کنم بجای گرم شدن یاد حقارتامون می افتم

می فهمی منم دردم میگیره از اینکه خیلی از اوقات کسی نیست که کیفمو برام نگه داره

نمی دونم چرا هیچ وقت از خودم نپرسیدم چرا چن هزار نفری که فکر می کنن آشنای منن...وقتی کارشون گیره سراغم میان

نمی دونم درک کنی یا نه ولی وقتی آدم مناسب احوال فراغت آشناهاش نباشه ناراحت میشه

اما من که خودم خواستم اینطوری باشم پس چرا حالا می نالم...چون انسان ذاتا دوست داره که درد بکشه

...........

..........

..........

راستی فکر می کنی این بار این همایش لعنتی طلاق چقد ازم وقت بگیره... اصلا فک می کنی آدمایی که قرار بیان اونجا به چه دردی می خورن





اصلا وقتی گرسنه ای چرا هوس کردی از سر آداب و تطهیر غذا بخوری...مرد بشکن این سبوی ترک خورده ی تطهیرو

ماری زیبا

ماری آنتوانت زیبا را می برند که سر بزنند

روزی همین مردم نام فرزندانشان را ماری آنتوانت می گذاشتند

امان از این مردم