شنیده اید می گویند سید آمد
من هم یک چنین انسانی هستم...
دانشگاه ما که بیایی همه مرا میشناسند
خیلی ها بی سلام از کنارم رد نمی شوند
حالشان که بد باشد بدون درد و دل از پیش من نمی روند
کارشان که گیر باشد دست و دلم برایشان بکار می رود...
اما راستش جز چند مهربان کلاسمان باقی بچه های کلاس خودم از من متنفرند
نمی دانم هیچگاه انسان بدی نبوده ام اما آنها متنفرند و شاید حق دارند
گذشته از همه ی آدمهایی که وقتی کاری برایشان می کنم همراهم هستند باقی اوقات من تنهایم
راستش خیلی ها خواسته اند دنبالم راه بیفتند ولی دکشان که می شود کرد
ولی گاهی حس می کنم این تنهایی چیزی خوبی نیست
نمی دانم ولی باور دارم این تنهایی چیز خوبی نیست
اولین بار است که دختری را یک هفته ای دک می کنم تا برود
سهیل هم یک موجود ضعیف فرصت طلب از کار درآمد
جالبه...آدمها چقدر مقاوند در برابر یک دوستی درست
احمق
احمق
قرار بود خیلی اتفاق ها سر این ارتباط برایش بیفتد
اما خب انسانها گاهی در موقعیت اجبار خودشان را ارزان می فروشند
شرمنده از روی همه آنهایی که آمدند و نبودم...
اگر عیسی را صلیب زدند
مار ا به سرگین می زنند
پیامبران بنی اسرائیل را به سلابه کشیدند
مارا دخترکان احمق به تصویر می کشند
سگان ساز بدست خدایان مفلوک این شهرند
بکارت دریدگان احمقی که این خدایان را پرستیدند
مردمان ناچیزی که دخترکان خویش پای خدایان مست قربانی کردند
حیوانیت سرشار مارا چوب نزنید
ما وارث پدران و مادران حیوان خویشیم
{{دفاع نکنید از کسی، این متن نقد نیست چرت و پرته...همینطوری نوشتمش}}
وقتی با وبلاگ پر باری مواجه می شوید باید بدانید طرفتان یا حال دوستهایش را ندارد
یا اینقدرها پیر یا زشت شده که دیگر از داف و دیجی بازی افتاده
و یا در علاف ترین حالت ممکنه بسر می برد...
خب قضاوت اینکه من در کدام وضعیت هستم با خودتان"""""""
دیشب یکی از دوستان چاق زشت حراف تونست بعد از مدتها مچمو بگیره و یک دور دور مضحک بزنیم...حالا تصر کنید این آدم در تمام مدت از زنان و دختران می گوید که همگی چشم به این بشر دارند ولی هیچ کدامشان مستقیم حرف نمی زنند، این انسان کبیر از همه ی این آدمها فرار می کند و به عشق شخمی تخیلی خودش وفادار است...
دیشب من وقتم را با چنین آدمی گذرانده ام...
کارم به جایی رسیده وقتی کلمه ی نکبت به میان می آید حالتی از نوستالوژی و شعف در من شروع به قلیان می کند...