از اوضاعم گاهی باید حرف زد
که بفهمی در این شرایط اگه زنده ای و داری زندگی می کنی خیلی جون سختی
همنقد بگم که از اوضاعی که درست کردم راضی نیستم
به موضوع غریبی می خواهم اعتراف کنم
من شاید تا همین چند روز پیش از جمله ی افرادی بودم که به آدم های درگیر در رده های میانی مدیریتی در این کشور باور داشتم
نه باور به معنای اعتماد و اعتقاد
باور به معنای اینکه به چیزهایی اعتقاد دارند
اما خب بشر به فهم می رسد...مردم می فهمند
خیلی ها در این مملکت فقط به خودشان اعتقاد دارند
فقط به خودشان...فقط به منافع شخصی خودشان
اوضاع خوبی نیست
شدیدن خسته ام
علی الحساب دوست داشتن به شدت مشکل شده
به سمتی می روم که کم کم خودم را یه گوشه میگذارم و می روم دنبال سفر و گم شدن
من معمولا زود با اصفهانیا جور میشم
معلوم نیست این قضیه تاز کجا می جوشه....ولی خب نتایج خوبی داشته
خ اصفهانیه(اینطور که می نویسم خ یاد دوستی به اسم س می افتم که ادما توی وبلاگش هویت این شکلثی دارن)
خ شبیه مانکناس
چشمای قشنگی داره
شخصیتش شدیدن دوس داشتنیه
اما دماغش یه ذره بزرگه
فک کنم خیلی منو دوس داره
اما خب من خ رو خیلی دوس ندارم
این موضوع یه کمی احساس گناه ایجاد می کنه
الان واقعا موندم با خ چیکار کنم