لودگی

تهوع نوشت

لودگی

تهوع نوشت

خرداد

نیمه دوم خرداد را بخاطر حس نزدیکی تابستان بعدش دوست دارم

تصمیم گرفته ام تابستان را کامل همدان باشم

نه کار چندان اهمیت دارد
نه تلفن هایی که هر روز پشت سر هم بوق خواهند خورد

برای اولین بار در عمرم می خوام محکم بشینم سر جایم

ولی نیمه خرداد را با آنکه شلوغ است
با آنکه هر روز امتحان دارد

ولی دوست می دارم...فکر می کنم حالم این روزها خوب است

خدارا شکر

آدم

یک دوستی داشتم به اسم هادی

قیافه ی قشنگی داشت

خوب لباس می پوشید

حرف زدن بلد بود...زبان باز می کرد دوس داشتی تا جایی که امکانش را داری حرفی نزنی و فقط گوش بدهی

در یک جمله...بسیار دوست داشتنی بود

تازه برگشته بود به شهر کوچک ما

و فقط یک دوست داشت

من آن موقع هفده ساله بودم و اون بیست و چهار...اما تنها دوستش بودم

خب واقعیت این است من خیلی زودتر از آنچه علاقه داشتم پیر شده ام...خیلی شبیه هم بودیم ولی او پیر نبود

آخرین باری که دیدمش شب نوزده ماه رمضان بود

تا صبح توی کوچه های شهر کوچکمان قدم زدیم...طبق عادق همشگیم از ابتدای کودکیم تا بحال رفتم چیزی خریدم

قدم زدن که بدون خندیدن و تکان خوردن آرواره های دهان سر نمی شود

شب خوبی بود...قرار شد فردا همدیگر را ببینیم

من یادم رفت

زنگ نزدم

اصلا به فکرش هم نبودم

نمی دانم سنتان قد می دهد یا نه...ولی آن روزها پیامک خیلی مد بود...پیامک هم ندادم

غروب فردایش که شد یکی از بچه ها پیامک داد فلانی خودکشی کرده است

هادی آن موقعه در شهر کوچک ما خودکشی کردن اصلا مد نبود

من باور نکردم

می دانی هنوز هم باور نکرده ام

می دانی هنوز هم من با کسی دوست نمی شوم

چون هیچکس هادی نمی شود...خودت که می دانی

دیگر سر مزارت هم نمی آیم چون دوست ندارم تصویرت را ببینم....یاد سرخوشی های معصومانه ات می افتم

زندگی است دیگر.....بغض است دیگر...گاهی به یکباره سراغ آدم می آید


نقطه

لهم...

له به عمق کلمه

همین

حالی که باید باشد و نیست

دیروز
وقتی کسی در حضور من

اسم تو را بلند گفت
طوری شدم
که انگار گُل رُزی از پنجره ی باز
به اتاق پرت شده باشد

"
ویسلاوا شیمبورسکا

رمان

اوضاع همیشه با ادبیات بهتر می شود

لامصب خلسه عجیبی در خودش دارد

و سپس حسرت

حسرت اینکه که چرا آدمیرال خسته ای که نیستی که سربازانت به تو خیانت کرده باشند

و تو که همه آن ها را بنام می شناختی اکنون تنها مانده باشی

و اینکه معشوقه ات از ابتدا هیچگاه تو را دوست نداشته است

فسمتی بود از مازوخیسم ادبی من....

پ ن:

دیروز فهمیدم زنان بسیار زود معشوقه هایشان را فراموش می کنند اما مردان تا ابد به انها می اندیشند و رویا بافی می کنند

اینکه کدام یک احمق تر است یا کدام یک رذالت بیشتری دارند هنوز برایم جای سوال دارد .