لودگی

تهوع نوشت

لودگی

تهوع نوشت

تهران

ساعت داره به سه نزدیک میشه
و من توی خونه تنهای تنهام
معمولا اینجور وقتا آدم خوابش نمیبره
یکی از بچه ها اسم تهرانو آورد

منم ناخودآگاه هوسشو کردم
از جایی که تهران من توشم،چن تا پنجره هست به پارک لاله
غروبا خنکای پارک میاد
آدما پر میشن دور و اطرافش
سر و صدای بچه ها میاد
اما جدیدنم دارن بغل ما یه ایستگاه مترو میزنن
خب میشه حدس زد این ایستگاه مترو چه بلای مهیبی سر پارک لاله ما قراره بیاره

شر

روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد

emroz

امروز یه دخترو  چادری کردم

بلاگ

گاهی یه وبایی رو می بینم که هنوز خوب می نویسن
یا خیلی ساده می نویسن
یا حتی ویژگیشون اینه که صرفا خودشونن...بدون ریا
این وبارو توی قسمت پیوندا میزارم که خودم بعدن پیداشون کنم بخونم

علی

دقت کردم دیدم چقد دارم بیضوانی می نویسم

از من بعیده این شکلی شخمی تخیلی نوشتن

و اما بعد

خب موها رو از ته زدم...باشد که رستگار شویم

خوابم میاد...ایام شخماتیک در حاضر گذرن

باید یه تغییراتی توی زندگیم بدم

اما طبق معمول اون قسمت گشاد از زندگیم نمیزاره


ترم بعد باید چی کنم؟خدا می دونه

اون روز با دختر دندون پزشک باهوش زشت مذهبی آشنا شدم

حالم از دخترای زشت مذهبی فعال بهم میخوره

بشدت هوای شخصیت اصلی یه رمان عاشقانه بورژایی با اخلاق خود بیرون ریز کردم

یه لغتی است خیلی عمیقه اما الان یادم نمیادش

یه دختری هم هست می تونست دوست خوبی باشه اما حیفه فقط دوست باشه

در کل ریدم...و دیگر هیچ