گند زده ام...
متنی که برای برای یک مستند قول داده بودم هنوز ننوشته ام...
از یک احمق روستایی بدم می آید... و اینکه که احساسم را سر یک چنین آدمی خرج می کنم برای خودم متاسفم
همینکه بعد از این کار بی حاصل برگردم تهران ، با معذرت از همه ی اعتقاداتتان باید به فکر یک معشوقه تازکار باشم...
کار کثیفی است، از هر جهت اما لازم
اما چون نمی خواهم حالم بهم بخورد باید بروم سمت فرهنگسرای ارسباران که یارو چیزی از فلسفه و ادبیات بارش باشد
مخاطبین محترم لطفا از فحش دادن بپرهیزید...مردان با هر درجه ی تشخصی همین کثافت ابتدایی هستن
حالا من کمی دریده و غیرعادی تر
چند فیلم
چند فیلم
چند دور
چند آدم
چند حس
و توحش
و شاید هم چند وبلاگ خوب
حتما در برنامه ام هستند
دلم برای همه آدمهایی که یک زمانی میشناختم و حالا نمی شناسم تنگ شده
به یاد همه ی آدمهایی افتاده ام که به طور معمول هیچ وقت دیگر نمی توانم ببینمشان
یاد فیلمی افتاده ام که در پانزده سالیم دیده ام...فوق العاده دوسش دارم اما نه نامش را می دانم و نه چیزی دارم که به آن وصلم کند
یاد زنی افتاده ام که قول داده بود وقتی از پیشم برود گیس بافته شده اش را برایم به یادگار بگذارد اما نمی دانم حالا گیس خرماییش کجاست
یاد این افتاده ام دارم پیر می شوم و دیگر نمی شود خیلی از کارهایی که آرزویش را داشتم انجام بدهم...آنها را فقط در افسوسهایم یاد خواهم کرد
یک هفته مسافرت
یک سرما خوردگی کثیف
و پوشه ی چند هزارتایی پیامکهایی که فرمت شد
فلاکت و کثافت سرماخوردگی به کنار، من در سیو کردن مخاطبهایم آدم تنبلی هستم...یعنی چند ده نفر از آدمهایی که یک جایی دیده بودمشان لای این پیامکها گم شدند
خاطرات عجیب آدمهای عجیب دوروبرم به قهقهرا رفتند
حداقل اثر یکسالی از زندگیم در بین همانها دود شد
خب باید اعتراف کنم پوشه ی پیامکهایم برایم مهم بود
شاید هم سرماخوردگی مردان مثل عادت زنانه دختران است ، که پیامکها مهم می شوند
اما خب در کل حالم بد است
گند بزنند به ادبیات این نوشتار
و عذر به خاطر بی ادبی این روزها
و زمانی هست که آدمی هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد
زمانی هست که دلت از شنیدن حرفهای خودت بهم بخورد
تهوع بگیری که چرا برای بعضی ها حرف میزنی
چرا حماقت می کنی
چرا متنفر نیستی
گاهی لازم می شود آدم خودش را لعنت کند برای انسانهایی که زمانی دوستشان داشته
خودش را لعنت برای اینکه کسانی را باور کرده
.
.
.
خوش باشین تا یه هفته بعد
حال یادداشت نوشتن نداشتم اما پستای یکی دو روز بچه ها اساسی حالمو گرفت
یادمه یه زمانی یه دختر توی زندگیم بود به اسم سارا
این بشر ذاتا انسان خوبی بود ... یادم نمیاد هیچ وقت چیزی ازم خواسته باشه یعنی شدیدا مغرور بود...خیلی زود قضیه عاطفی شد و اما احمقانه نزدیک نشده بودیم به همین خاطر هنوز این قسمت از حرفایی که بهم زد یادم مونده... طلاق گرفته بود... پنج شیش سالی ازم بزرگتر بود اما نمی دونست...از لحاظ مالی و فرهنگی خیلی از شوهرش بالاتر بوده و باعث شده بود این آدمم پیشرفت کنه... یه روز نمی دونم چی شد که درباره ی وقتی حرف زد که شوهرش کتکش می زد ... اولین بار بود که برای بدبختی یه زن نشستم گریه کردم ... هنوز از صدای بغض زدم پشت تلفن حالم بهم میخوره ولی به این بغض توی زندگیم احترام میزارم ... از اون آدم خداحافظی کردم چون می خواسستم به زندگیش برسه اما الان جامعه پره از این کثافت کاریا که سر زنا میاد
ما نسل کثیفی هستیم
شاید کثیف تر از ساسانیا . چون حداقل اونا بازی احساس و اروتیک جنسی کثافت مارو نداشتن
من آدم خوبی نیستم ولی جدی یه جاهایی درک نمی کنم خرد کردن احساس زنانگیو
شاید زنا احمق یا احساسی باشن ولی ما حق نداریم استعمارشون کنیم
حالم که بهتر شد این پستو حذف می کنم